مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

281

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

به تو خواهد گفت : اى اصلان ، از من تمنائى كن . بگو تمناى من اينست كه خون پدر مرا از كشندهء او بگيرى . خليفه خواهد گفت : پدرت زنده است . تو به او بگو كه : پدر من امير خالد نيست . بلكه پدر من علاء الدين ابو الشاماتست و امير خالد ، مرا پرورش داده . پس آنچه ميانه تو و احمد قماقم گذشته ، باز بگو و بگو اى خليفه ، مرا به تفتيش مصباح اجازت ده تا مصباح از نزد احمد قماقم پديد آورم . اصلان گفت : سمعا و طاعة . پس از آن اصلان درآمده ، امير خالد والى را ديد كه مهياى رفتن پيشگاه خليفه است . اصلان گفت : همىخواهم كه مرا نيز لباس حرب بپوشانى و با خود بپيشگاه خليفه برى . پس امير خالد ، او را لباس جنگ در بر كرده ، با خود بميدان برد . و خليفه در خارج شهر ، سراپرده‌ها و خيمه‌ها نصب كرده ، لشكر بدانجا جمع آمده بودند و با گوى و چوگان‌بازى ميكردند . يكى از ايشان گوى را بچوگان ميزد و بلند ميكرد و ديگرى در هوا چوگان بر آن گوى زده ، و باز ميگردانيد تا اينكه يكى جاسوس كه بكشتن خليفه در ميان سواران بود ، گوى بگرفت و بچوگان بزد و بسوى خليفه بينداخت . نزديك شد كه گوى به روى خليفه برآيد . ناگاه اصلان آن گوى را بچوگان چنان بزد كه گوى بازگشته ، ميان دو شانهء همان شخص برآمده ، در حال به زمين افتاد . خليفه ، اصلان را بنواخت و او را آفرين خواند . پس از آن از اسبها فرود آمده ، بكرسى برنشستند و خليفه بحاضر آوردن آن شخص جاسوس بفرمود و به او گفت : بازگو ترا كه بدين كار ترغيب كرده و بيان كن كه از دوستان هستى يا از دشمنان ؟ جاسوس گفت : از دشمنانم و كشتن ترا در دل داشتم . خليفه گفت : سبب چيست ؟ مگر تو مسلمان نيستى ؟ گفت نه : مجوسى هستم . پس خليفه بكشتن او فرمان داد و باصلان گفت : از من تمنائى بكن . اصلان گفت : تمناى من آنست كه خون پدر من از كشندهء او بگيرى . خليفه گفت : ترا پدر ، زنده است . اصلان گفت : پدر من كيست ؟ خليفه گفت : امير خالد والى ، ترا پدر است . اصلان گفت : ايد اللّه الخليفه ، او مرا پدر تربيت است و لكن پدر من ، نيست مگر علاء الدين ابو الشامات . خليفه گفت : ترا پدر ،